مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

280

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

داشت . آن پسر ، صداى خلخال آن زن بشنيد و خراميدن او بديد . چشم بر وى دوخته ، حيران همينگريست عجوز چون اين حالت بدانست ، به آن زن اشارت كرد كه : در برابر اين دكان بنشين تا من بسوى تو بازگردم . زن امير حسن در برابر دكان بازرگان‌زاده بنشست و بازرگان‌زاده بحيرت بسوى او همىنگريست . كه عجوز پيش رفته ، بازرگان‌زاده را سلام داد و به او گفت : ترا نام ، سيد حسن و پسر خواجه محسن هستى . آن پسر گفت : آرى . مرا نام ، سيد حسن است . تو نام من از كجا دانستى ؟ عجوز گفت : مرا اهل خير بسوى تو دلالت كردند . بدان كه اين دخترك ، دختر من است و او پدرى داشت توانگر . چون پدر او بمرد ، مالى بسيار بميراث بگذاشت و او اكنون بزرگ شده . و خردمندان گفته‌اند كه : از بهر دختر خود ، شوهر بجوى . و اين دخترك در تمامت عمر جز امروز بيرون نيامده و اكنون همىخواهم كه باشارت خداوندان خير ، او را به تو تزويج كنم . و اگر سرمايه كم داشته باشى ، ترا سرمايه دهم و بجاى يك دكان ، دو دكان از بهر تو بگشايم . بازرگان‌زاده با خود گفت : من از خدا يك چيز خواسته بودم و سه چيز به من رسانيد . من زن از او خواسته بودم . او زر و زن و خانه به من رسانيد . پس از آن بعجوز گفت : اى مادر ، مادرم ديرگاهى است همىخواست از بهر من تزويج كند ولى من راضى نميشدم و به او ميگفتم كه من زن نخواهم گرفت مگر كسى را كه بعيان ببينم . آنگاه عجوز به او گفت : چون چنين است ، برخيز و بر اثر من بيا تا من دخترك را به تو بنمايم . درحال ، بازرگان‌زاده برخاست و بدره‌اى كه هزار دينار زر داشت ، با خود بگرفت و با خود گفت : شايد كه مرا حاجت بزر و سيم افتد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عجوز با سيد حسن گفت : كمى دور تر ازين دخترك بيا چنان كه او را ببينى . پس از آن عجوز با خود گفت كه : بازرگان‌زاده را